صدایم کن که دلتنگم نگاهم کن که دلگیرم
از این کابوس تنهایی خلاصم کن که میمیرم
حلالم کن اگر گفتم که با تو همسفر باشم
فقط میخواستم از تو به تو نزدیکتر باشم
مرا نفرین نکن هرگز اگر از عشق رنجیدی
از این دل خسته عاشق به جز خوبی اگر دیدی
به جرم دوستت دارم به قلبت رهسبارم کن
دلم با تو فقط با توست دوباره بیقرارم کن
نگو هرگز خداحافظ نگو قلب تو با من نیست
این مطلب توسط ely روز پنجشنبه 13 بهمن 1390 در ساعت 08:05 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
گر تو باشی عشق در چشمم هویدا میشود
رنـــگهای ایـن جهان
بـه بـه چه زیبــا میشـــود
بی تـــو امـا جــان من
دیــگر نــدارد همـدمی
تو نــباشی یک جـهـان
دیگر نمــی ارزد دمــی
بـا منـی در ظاهـر اما
دل بجـای دیـگرســت؟
چشم تو بر من ولی قلبت
سـرای دیگرســت؟
لیـک چشـم و قلب من بر
تو نظر می افکنــد
دل به شوق وصـل تو در
سینه پـرپـر میـزنـــــد
راه دل را بستــه ام جز
از نــگاه مست تـ ــو
من زدنیا خسته ام ای
هستی ام از هست تو
با تـو بـــودن آرزوی
مـن بــود در این جـهـــان
دوستـت دارم عزیــــزم
تا ابـــد با مـن بـمـــان
این مطلب توسط ely روز شنبه 8 بهمن 1390 در ساعت 07:13 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
به روی خاطرات من همیشه ردپای تو
اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو
چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا
کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟
نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من
قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟
همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود
همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود
شب از گلایه های من به سوی روز میدود
غروب میكند دلم؛به پشت كوه میرود
نفس نمیكشد هوا ؛ قدم نمیزند زمین
سكوت میكند غزل بدون تو فقط همین

این مطلب توسط ely روز سه شنبه 22 آذر 1390 در ساعت 06:48 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
باز محرم رسید، ماه
عزای حسین
سینه ی ما می شود، كرب و بلای حسین
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین
عطری که از حوالی پرچم وزیده است / ما را به سمت مجلس آقا کشیده است
از صحن هر حسینیه تا
صحن کربلا / صد کوچه بازکنید محرم رسیده است......

این مطلب توسط ely روز یکشنبه 6 آذر 1390 در ساعت 06:00 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه میماند؟!
از روزهای دیر بی فردا، که می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه میماند؟
بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه میماند؟!
وقتی تو نیستی از من چه میپرسند؟!
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه میماند؟!
وقتی تو با من نیستی از من چه میماند؟!!!

این مطلب توسط ely روز شنبه 28 آبان 1390 در ساعت 10:55 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
كاش امشب عاشقی هم پا می گرفت
تشنگی هم
طعم دریا می گرفت
كاش امشب
كوچه های منتظر
یك سلام
گرم از ما می گرفت
این سكوت
تلخ . دنیای من است
كاش دستت .
دست دنیا میگرفت
آسمان ابری
ترین اندوه را
از دل
سنگین شبها می گرفت
پنجره
دلتنگ چشمی آشناست
كاش می شد عاشقی پا می گرفت

این مطلب توسط ely روز یکشنبه 15 آبان 1390 در ساعت 05:36 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات
